تبليغاتX
ღミ★ミღ شب و روز ღミ★ミღ


ღミ★ミღ شب و روز ღミ★ミღ

ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند      

                            کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند

در سایه های شب تو را تنها نوشتند    

                             سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند

احساس پاکت را همه تکفیر کردند   

                             محکومِ بی ایمانی ات کردند و رفتند

هرشب تورا دعوت به بزم تازه کردند   

                           در بزمشان قربانی ات کردند و رفتند

زخمی که رستم از شَغاد قصه اش خورد    

                          مبنای این ویرانی ات کردند و رفتند

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 19:15 توسط ღミ★ミღ طلوع ღミ★ミღ | |

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید و

لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود ! اری یکی را از ته دل

 صادقانه دوست دارم کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه

عاشقانه به دنبال او میروم !

 کسی را دوست دارم که برای من بهترین است از بی وفایی هایش که بگذرم برای

من عزیزترین است ! یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور

نکرد نمیداند که چقدر دوستش دارم نمیفهمد که او تمام زندگی ام است ! یکی را

 با همین قلب شکسته ام با تمام احساساتم بی بهانه دوست دارم !

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1:54 توسط ღミ★ミღ غروب ღミ★ミღ| |

هیچ کس اشکی برای ما نریخت


هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست …

 گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:49 توسط ღミ★ミღ غروب ღミ★ミღ| |

 
زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را بداشت
 
 و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد
 
 بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد

وقتي كه پ...سر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد"

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت و چندين بار با لگد به آن زد

حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته
 
بود نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"
 
روز بعد آن مرد خودكشي كرد
نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 0:32 توسط ღミ★ミღ غروب ღミ★ミღ| |

 

 

خداوندا!

تقدیرم را زیبا بنویس

کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم

وآنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم

 

                                                                    دکترعلی شریعتی

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 0:52 توسط ღミ★ミღ طلوع ღミ★ミღ | |

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی،
غم، دانش عشق و باقی احساسات .
 
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
 
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب
نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از
ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
 
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”
 
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
 
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
 
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
 
ناگهان صدایی شنید:
” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت.
 
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق
بزرگتر بود  پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 22:46 توسط ღミ★ミღ غروب ღミ★ミღ| |

                       

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد ، دلم برای کسی

 تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند ، دلم برای کسی تنگ

 است که تنم آغوشش را می طلبد ، دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای

 داشتنش عمرها صبر می کند ، دلم برای کسی تنگ است ،

 دلم برای تو تنگ است .

                                                      

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 22:41 توسط ღミ★ミღ طلوع ღミ★ミღ | |

زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود

 تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگ

ر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد

 آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما

 بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش

 برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست

تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا

کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک

 در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم

و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو

 عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود.

 از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول

چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”

 

                                     

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 20:50 توسط ღミ★ミღ طلوع ღミ★ミღ | |

 

روزی دختر جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیباترین قلب را در تمام آن

 منطقه دارد ، جمعیت زیادی جمع شدند ، قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده

 بود ، پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده اند .

دختر جوان در كمال افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت ، ناگهان پسر جوانی

جلو جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .

 

دختر جوان و بقیه جمعیت به قلب پسر جوان نگاه كردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از

 زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هایی جایگزین آنها شده بود ، اما آنها به درستی

 جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد .

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود ، مردم با نگاهی

خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پسر جوان چطور ادعا می كند كه قلب

زیباتری دارد .

 

دختر جوان به قلب پسر جوان اشاره كرد و خندید و گفت : تو حتماً شوخی می كنی ... قلبت را با قلب من

 مقایسه كن ، قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است .

 

پسر جوان گفت : درست است قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض

نمی كنم ، می دانی ، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام ، من بخشی از قلبم

 را جدا كرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای

آن تكه بخشیده شده قرار داده ام ، اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم

دارم كه برایم عزیزند ، چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند ، بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی

 بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه درد آورند

 اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام ، امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای

كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند .

پس حالا می بینی كه زیبایی واقعی چیست ؟

دختر جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پسر جوان رفت ،

از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پسر جوان تقدیم كرد ، پسر جوان آن

 را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب دختر جوان گذاشت ، دختر

 جوان به قلبش نگاه كرد ، دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود ، زیرا كه عشق از قلب پسر جوان به قلب

 او نفوذ كرده بود ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 15:4 توسط ღミ★ミღ طلوع ღミ★ミღ | |

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی

 می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی

 و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

             

براش بنویس دوستت دارم آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن

ولی یه نوشته , به این سادگیا پاک شدنی نیست .

گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی تو بنویس .. تو … بنویس    

       

مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم ، باور کنید مهم این است که یادمان باشد

عمرمان کوتاه است ، در پایان زندگی خیلی از ما ها خواهیم گفت : کاش فقط چند لحظه

 بیشتر فرصت داشتیم تا خوب به هم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را

در چند ثانیه بگوییم ، ای کاش با خاطره ها زندگی نمی کردیم ...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 17:20 توسط ღミ★ミღ طلوع ღミ★ミღ | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


آمار سایت

JavaScript Codes